تبليغاتX
silent lover


silent lover

ای همه وجود من , نبود تو نبود من

من یک شکلات گذاشتم توی دستش .او یک شکلات گذاشت توی دستم .
من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد .
خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ »
گفتم : «دوست دوست »
گفت : « تا کجا؟‌»
گفتم : دوستی که « تا » ندارد !.
گفت : « تا مرگ ! »
خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! »
گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌
گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد »
گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده میشوند‌،‌یعنی زندگی پس از مرگ . باز با هم دوستیم . تا بهشت تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.»
خندیدم گفتم :« تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک «تاا» بگذار . اصلا یک تا بکش از یک سر این دنیا تا سر آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم .»
نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نمیکرد . می دانستم او میخواست حتما دوستی مان تا داشته باشد .
دوستی بدون تا را نمیفهمید.
گفت:« بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم .»
گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من . باشد ؟ »
گفتم :« باشد .»
هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش . او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم .
دوست دوست .
من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم .
میگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئی هستی »
و شکلاتش را میگذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگی .
میگفتم :«‌بخورش ! » میگفت :« تمام میشود . میخواهم تمام نشود . برای همیشه بماند .»
صندوقش پر از شکلات شده بود .
هیچ کدامش را نمیخورد . من همه اش را خورده بودم .
گفتم :‌«‌اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه ها بخورند یا کرمها . آنوقت چکار میکنی ؟ »
گفت :« مواظبشان هستم . » میگفت میخواهم نگهشان دارم تا وقتی دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم
و میگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستی که تا ندارد . »

یک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سال شده است او بزرگ شده است
من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است .
او آمده امشب تا خداحافظی کند .
میخواهد برود . برود آن دور دورها ..
میگوید :‌«‌میروم اما زود برمیگردم »
من میدانم . میرود و برنمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد .
من یادم نرفت .
یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌این برای خوردن . »
و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت » .
یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش . هر دو را خورد و خندیدم .
میدانستم دوستی من « تا» ندارد .میدانستم دوستی او « تا » دارد .
مثل همیشه .
خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم . اما او هیچ کدامشان را نخورد .
حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! ...

تاريخ پنجشنبه 1391/01/17سـاعت 21:42 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
بدون تو هرگز

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سرپناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است…

بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست….

چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک…

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم میخواهد آن لحظه

همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی ….

ای وای از فردا… و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد ….

آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست ….

نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته….

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

تاريخ یکشنبه 1390/12/14سـاعت 22:14 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
بر مزار یار

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

                             اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

                             بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

                             ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

                           روشــــو بــر گــردونـــد و داد زدبـه خـدا نـمــیـری از یاد

                              

تاريخ سه شنبه 1390/10/27سـاعت 12:17 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
باران عشق من
باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو!
همیشه چشم به راهت مینشینم ، این شده کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت در زیر باران بی قراری خیس میشوم
هوای چشمهایم ، هوای آمدنت است ، از عشق تو دیوانه شدن ، یک حادثه بی تکرار است
تو همان بارانی، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی
قلبم…. قلبم …. قلبم… تند تند، تند تند ، میتپد به عشق آمدنت
چشمهایم چشمهایم از شوق آمدنت … تنها خیره شده است به آن سو!
آن سوی سرزمین ها ، نمیدانم کجاست ، دور نیست ، لحظه آمدنت نزدیک است
ذهن من به لحظه در آغوش کشیدنت درگیر است ، تنهایی دیگر به سراغ من نیا که خیلی دیر است،
ببین حال مرا ای تنهایی ، نگو به من که بی وفایی ، به خدا تا او را دیدم دلم لرزید!
لرزید دلم ، خیس شد تنم، باز کردم چشمهایم را ، دیدم خواب تو را!
دیدم همان رویا را در خواب ، گرفتم دستهایت را ، با تمام وجود حس کردم عشقت را!
قطره قطره قطره میریخت بر روی زمین …. قطره قطره قطره میریخت بر روی گونه هایم
این قطره های باران بود یا اشکهایم
خدایا چرا اینقدر گرم است دستهایم
خدیا چرا میلرزد پاهایم
خدایا چرا نمیشوند حرفهایم….
آه ، عاشقیست ، نمیتوانم باور کنم که وجودم نیز دیگر مال خودم نیست ،با وجودی دیگر درگیر است ، قلبم دیگر مال خودم نیست جای دیگری اسیر است
این باران است که می بارد بر روی من ، این من هستم که در زیر قطره هایش در آغوشی گرم ایستاده ام ، دیگر صدایم نمی لرزد برای یک فریاد ! برای اینکه دنیا بشنود ، برای اینکه قلبها بلرزد، برای اینکه بگویم عاشقم ، هم عاشق تو ، هم عاشق بارانی که مرا عاشق تو کرد…

 

تاريخ چهارشنبه 1390/09/16سـاعت 21:27 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
برو اما...

برو اما ...!

 فراموشم نکن

برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.....

خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....

برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست می داشتم ، بدان که یک دریا

  برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم....

 برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی

 را برایم پوچ و بی معنا کردی.....

 برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی

  که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم....

 همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم

  برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم

 و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم....

 همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر

  آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم

 در قلبم مانده است....

 برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میب ینی مرا نیز یاد کن ،

 اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه و همیشه

  یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست!

 عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ

  را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!

 عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم

 و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم...

 نمی توانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را

 شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی!

 برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای

  ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست!

 برو اما فراموشم نکن با اینکه می دانم روزی فراموش می شوم.....

 می دانم یار مهربانم پای تو می مانم

 

تاريخ دوشنبه 1390/08/16سـاعت 14:9 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
برای تو مینویسم
برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...


برای تویی كه احسا
سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...

برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است برای

برای تویی كه قلبت پـا ك است ...

برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

 

تاريخ سه شنبه 1390/08/03سـاعت 14:52 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
عشق

برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم

تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود...

عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت

این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ،

نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم

تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی...

همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ،  

به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام...

به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ،

به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام

و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم....

به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ،

به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است

بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است

در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام

خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار

تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ،

تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم

نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ،

بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم....

نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ،

 تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ،

نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی...

قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ،

زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !



تاريخ پنجشنبه 1390/07/14سـاعت 15:2 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تويی كه احسا
سم از آن وجود نازنين توست ...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

تصاویر زیبای عاشقانه

تاريخ شنبه 1390/07/09سـاعت 20:39 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
 

 

هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است...

می آیند.... می مانند.... عادت می دهند.... ومی روند.

وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی

راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....؟

 

تاريخ پنجشنبه 1390/07/07سـاعت 10:1 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
بودن و نبودنت...
 

مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت...

تاريخ شنبه 1390/06/26سـاعت 10:39 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
ماه من
سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شوی …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

تاريخ دوشنبه 1390/06/21سـاعت 13:43 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
عخش خاله بهناز
سلام بچه ها

دوباره با عکس های یه شخصیت مهم اپم

اکثرا میشناسینش

اره دیگه خودشه رادمان کوچولو

حتما برید ادامه مطالب

 


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ پنجشنبه 1390/06/17سـاعت 14:29 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
برو...
میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو..

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو..

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو..

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو..

فقط برو.

تاريخ چهارشنبه 1390/06/16سـاعت 11:37 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
بي خيال من شو
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

تاريخ یکشنبه 1390/06/13سـاعت 14:46 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
دست خودم نیست
      می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای 
                         به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

تاريخ چهارشنبه 1390/06/02سـاعت 18:46 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
تنهایی
 
در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه
بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم
تاريخ چهارشنبه 1390/06/02سـاعت 18:42 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
دیوونه میشم
بذار همه بدونن که من این دیوونه حالم

بذار همه بفهمن که شکسته پر و بالم

بذار همه بدونن که دلم دنیای درده

عشقم ازم جدا شده دیگه بر نمیگرده

اشکای چشمم و دید رو به غریبه ها رفت

عقده رو توی قلبم گذاشت و از دلم رفت

با خوش خیالی رفت و نگفت که من چی میشم

نگفت که من میمیرم بازم دیوونه میشم

اشکای چشم من خشکید و دل نایی نداره

خداکنه که تا اومدنش دووم بیاره

صدای خنده هاش هنوز می پیچه توی گوشم

دیگه به عشق اون تا آخر دنیا خموشم

اشکای چشمم و دید رو به غریبه ها رفت

عقده رو توی قلبم گذاشت و از دلم رفت

با خوش خیالی رفت و نگفت که من چی میشم

نگفت که من میمیرم یا باز دیوونه میشم

تاريخ چهارشنبه 1390/05/26سـاعت 11:43 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
بچه تو این پستم ۳ تا از نقاشی های خودمو گذاشتم

امید وارم خوشتون بیاد

نظر یادتون نره


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ سه شنبه 1390/05/25سـاعت 13:30 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
ای بابا...
ای بابا

الان فهمیدم یکی از بچه ها میخواد وبلاگش رو حذف کنه

آخه چرا؟

منم نمیدونم

من که خیلی وبلاگش رو دوست دارم پره از صمیمیت

رفتم براش کامنت گذاشتم که نره نمی دونم به حرفم گوش میده یا نه؟

خداکنه بمونه

دوستان شما هم ازش بخواید بمونه

این دوست گل به اسم بوی فصل پاییز توی لینک های من هست

شما هم ازش بخواید بمونه

مرسی

تاريخ شنبه 1390/05/22سـاعت 19:32 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
تو برای من نیستی
می گفتی دوستت دارم می گفتم راستی؟

تو من را برای همیشه می خواستی

 

فهمیده بودی دیوانه ات هستم

تو این را از همان اول دانستی

 

وقتی سرم را روی شانه ات گذاشتم

باحال محزونی گفتی تمام وجود من هستی

 

تمام این حرف هایت باور من شد

اینکه یکی من هستم و تو برای من هستی

 

تمام زندگی ام را به تو دادم اما

 اما تو آن را فقط یک بازی دانستی

 

حالا فهمیدم که حرفهایت دروغ بود

حالا که من هستم و تو برای من نیستی!

تاريخ پنجشنبه 1390/05/20سـاعت 18:51 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
معرفی وبلاگ
سلام بچه ها

ممنون که به وب جدیدم سر میزنید

دوستای با معرفت اگه دوست داشتید به این وبلاگ هم سر بزنید

www.eshg2000.blogfa.com

تاريخ پنجشنبه 1390/05/20سـاعت 18:42 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
امضای نامه
بی مهریت یعنی خدافظ . لبخند من یعنی سلامی نو

پایان عشقی رفتنی یعنی آغاز عشق مستدامی نو

 

همچون کبوتر های زیتونی لحنت پیام آشتی دارد

قهر تو یعنی دانه ی تازه یعنی مواظب باش ! دامی نو!

 

سقف کبود آرزوهایم هر چند از سرما ترک خورده

خورشید چشمان تو گرما را میگستراند روی بامی نو

 

گیرم که چندی از غزل هایم خط خورده باشد نام زیبایت

در دفتر شعری که من دارم . لبخند یعنی ثبت نامی نو

 

من راببخشید آخ! یادم رفت!این بیت ها در اصل یک نامه است

امضای نامه: عاشق کهنه با عرض عشق و احترامی نو

تاريخ چهارشنبه 1390/05/19سـاعت 14:45 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
تورا یک روز باور داشتم!
نسبتی با میز ودفتر داشتم  حالا ندارم

با قلم حکم برادر داشتم حالا ندارم

 

تا می آمد بر زبان مضمونی از یک شعر تازه

پشت آن یک شعر دیگر داشتم حالا ندارم

 

وسعت سیمرغ نه . لاف است اما روزگاری

دست کم وزن مگس پر داشتم حالا ندارم

 

روی دریاهای آبی مست بودم چون حبابی

روزگاری باد درسر داشتم حالا ندارم

 

داشتم . از دست دادم . شاعری را .عاشقی را

چون تو را یک روز باور داشتم . حالا ندارم

تاريخ دوشنبه 1390/05/17سـاعت 2:21 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)

 

چون نسيم سرگردان با تو كو به كو رفتم

غنچه ي تو هر جا بود سوي بوي او رفتم

باتلاق چشمانت جذبه ي عجيبي داشت

دست و پا زدم اما بيشتر فرو رفتم

در مسير بي رحمي مثل قوطي خالي

هي به قلب من مردم پا زدندو تو رفتم

هي مرا نميديدي هي نگاه ميكردم

آن قدر نديدي تا عاقبت ز رو رفتم

با كنايه مي پرسي:ساعت شما چند است؟

حرف نيش دارت را ساده تر بگو رفتم

تاريخ شنبه 1390/05/15سـاعت 17:7 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
تصميم
                                              

                                                از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
                                من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
                                این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
                                تصمیم دارد بعد زا این سرسخت باشد
                                تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
                                تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد

تاريخ جمعه 1390/05/14سـاعت 0:19 نويسنده behnaz| |
i413141_11.gif (242×58)
Design:♀ali-hadis♂